|
کویر کور کلبه مجازی محمد مظلومی نژاد
| ||
|
- اولین رمان هفتصد صفحه ای هست که نگرانم صفحاتش تموم بشه!! اولین رمانی هست که بیشتر از موضوع و طرح و پیرنگ و شخصییت پردازی و از همین دست مزخرفات! ساختار و فرمش هست که درگیرم کرده... اولین رمانی هست که بیشتر از هر رمانی دارم ازش لذت می برم و کمتر از هر رمانی از روش نت برمیدارم... دارم از "گفتگو در کاتدرال" بارگاس یوسا حرف می زنم... شاید به خاطر علاقه من به فرم موازی و تغییر زوایای دید مداومش باشه ولی هرچی که هست حسابی خوشحالم از اینکه هنوز 500 صفحه ازش باقی مونده!! پست بعدی لینک نقدی که بر این کتاب خواهم نوشت و در یکی از سایت های ادبی منتشر خواهم کرد رو میذارم براتون!! داری آینده نگری رو؟ - امروز صبح اول رفتم اسکلت فلزی یکی از ساختمون های در حال ساخت دانشگاه رو تست و تایید بکنم... بعد رفتم امتحان کارآفرینی دادم!! بعد رفتم تا برای مهمانی ترم آخرم با تهران هماهنگی بکنم... بعد رفتم آموزشگاه تا آزمون های بچه ها رو آماده کنم... بعد به درخواست یکی از کاندیداهای مجلس برای اجرای یکی از برنامه هاش جواب رد دادم! بعد رفتم خونه و زنگ زدم که رنگ کار بیاد واسه رنگ زدن خونه... بعد اومدم آموزشگاه و به بچه ها زنگ زدم که کلاس زبان بچه های آمادگی تشکیل نمیشه... بعد یه مقاله در مورد حکومت های الیگارشی خوندم و بعد همین داستانی رو که خواهید خوند بازنویسی و تایپ کردم... آموزشگاه یخ زده... یادم رفته بخاری ها رو روشن کنم... اساتید همه شاکی ان!!
- تعداد کامنت هامون کم شده و من دارم به این فکر می کنم که وسط اینهمه هوچی گری انتخاباتی، منم دوره بیفتم واسه جمع کردن مخاطب... به دوستان نویسنده ام کامنت به روزرسانی ارسال می کنم... اونا هم به دوستاشون بگن و دوستای دوستاشونم به دوستاشون و همینجور یه شبکه هرمی تشکیل بدن تا منو یکی بیاد دستگیر کنه... لعنت به این ماه اسفند از تولد خودم بگیر تا خاطرات لعنتیش!!
پیونشت: بی نقد عبور ممنوع است!
نقص فنی -نگهبان های دانشگاه می گفتن با شوهرش مشکل داشته. - چی می گی؟ اصلا کدوم بی نوایی حاضر شده بود اینو بگیره؟ - کلا مشکل روانی داشت-خدا بیامرزدش- وگرنه زن رو چه به رانندگی اتوبوس! - ای بابا! تقصیر این راهنمایی و رانندگیه که به هر ننه قمری گواهینامه میده... - بابا انصافتون کجا رفته؟ خودم دیدم که یه سگ کله شو انداخته بود پایین و داشت از جاده رد می شد. فرمون رو پیچوند که سگه رو زیر نگیره که یهو قفل کرد... خاک بر سرتون... سگه رو که نمیگم!! فرمون اتوبوس رو میگم. - تازه مگه ماشین این یارو استاده رو ندیدین که با چه سرعتی از جلوش دراومد؟؟ اصلا این یارو تا سرعت گیر می بینه هار میشه! اونم زن بود به هر حال... دلش هم کوچیک... خواست بکشه کنار... البته کشید ها... ولی چه کشیدنی... - مزخرف بلغور نکن! سالی یه بار این سرویس ها رو تعمیر نمی کنن که هیچ، سالی ده بار این جاده رو می کنن و دوباره می کشنش. هر سال هم بدتر از سال قبل میشه! اینا با اینهمه اولدورم بولدورمی که دارن دست چپ و راستشون رو هم نمیتونن از هم تشخیص بدن، بعد تو انتظار داری یه زن اونهم پشت فرمون اتوبوس با کفش پاشنه ده سانتی جای پدال ها رو عوضی نگیره؟ خیلی وقته جای همه چیز توی این مملکت عوض شده! شک ندارم همون موقع شوهرش داشته توی آشپزخونه ظرف های شام دیشبشونو می شسته... - آخه اینم شد کار؟ هر روز صبح علی الطلوع بشینی پشت فرمون یه اتوبوس و یه مسیر رو هی بری و برگردی... همش تکرار...تکرار...تکرار... بدترش اینجاست که مجبوری توی هر ایستگاه جواب سلام و خسته نباشید 100 تا دانشجو رو هم بدی... آدم به سرش می زنه والا...
همه اش تقصیر من بود... تقصیر من بود که با صدای بلند "آقا" صداش کردم. تقصیر من بود که "زن ندیده" بودم، اونم زن راننده... اونم راننده اتوبوس... اونم اتوبوس دانشگاه... تقصیر من بود... دست خودم نبود که... زل زده بودم بهش... انگار که چشام رو میخ کرده بودن به آینه اتوبوس... اون قدر بهش زل زدم که اعصابش به هم ریخت... اون قدر اعصابش به هم ریخت که کنترلش رو از دست داد... اون قدر کنترلش رو از دست داد که پاش رو کوبید روی پدال گاز و فرمون رو با تمام قدرتش پیچوند و پخش شدیم توی بولوار... هنوز نگاه آخرش که از بالای عینک دودی و از توی آینه بهم خیره شده بود و اون لبخند نرمی که روی لباش نشست جلو چشممه... می فهمین دارم چی میگم؟ وقتی داشتن از اتوبوس میاوردنش پایین پاشنه کفش راستش کنده شده بود... به خدا کنده شده بود...
اتوبوس داشت راه می افتاد. با تمام سرعتی که میتونستم خودم رو بهش رسوندم و با دست به اتاقکش کوبیدم و داد زدم:" آقا! نیگه دار منم سوار شم!" یکی دو تا از دخترا با دیدن من سرشون رو توی گوش هم بردن و شروع کردن به ریز ریز خندیدن! رفتم و روی تنها صندلی خالی اتوبوس نشستم. احساس می کردم همه دارن یه جوری نگام می کنن. طوری نگام می کردن که انگار بینی ام بیرون زده باشه! آروم بالای لبم دست کشیدم اما خشک خشک بود! سرم رو بالا آوردم که از راننده تشکر کنم که تازه دو قرونیم جا افتاد. خشکم زده بود... فقط تونستم دستم رو به نشانه ی تشکر بالا ببرم. موهاش رو مثل پسرها ریخته بود روی پیشونیش، از بالای عینک دودیش میشد ابروهای tato شده اش رو تشخیص داد. فرمون بزرگ اتوبوس رو با دست چپ گرفته بود و با دست راتش که یه ساعت گنده مشکی روی مچش خودنمایی می کرد، دنده رو عوض می کرد و بعد با کفش های پاشنه بلندش روی پدال گاز فشار می داد...
افسر راهنمایی رانندگی چند جمله کوتاه توی دفترش می نویسه و سری تکون میده و سراغ تخت بعدی میره از همین جا معلومه که توی کروکی تصادف، جلوی مربع نقص فنی در سیستم ترمز تیک زده... اتاق پر از همهمه است.
بمیرم واسه چشاتون!!
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 18:32 ] [ محمد مظلومی نژاد ]
تاخیر یکروزه بابت برگزاری هشتمین جشنواره داستان نیشابور بود که برگزاریش حسابی خسته ام کرد. سیاسی شدن فضای این جشنواره ها واقعا آدم رو میتونه نابود کنه. دیشب وقتی پشت تریبون ایستاده بودم از خودم پرسیدم واقعا ارزشش رو داره؟ وقتی پشت تریبون ایستادی و می بینی حتی از اتاق فرمان برات خط و نشون می کشن... دیشب رضا امیرخانی مهمون برنامه بود و همونطور که حدس می زدم انسان فوق العاده تیزهوش و در عین حال متواضعی بود. اما با همه اینها وقتی می دیدم دوستانی که عزیزتر از جان هستن مورد تقدیر قرار می گیرن و به اندازه نیم تبسمی رو لبهاشون باز میشه خوشحال شدم که چند شب نخوابیدن و خوندن بیش از 250 داستان در طی دو روز و برگزاری یه جشنواره تقریبا با کیفیت بالا با کمترین میزان بودجه و ... خیلی هم بی معنی نمیتونست باشه... جلسه پرسش و پاسخ رضا امیرخانی هم جلسه خوبی بود و خودم چیزهای خوبی ازش کشیدم بیرون... اما چیزی که حسابی آدم رو این وقتااذیت می کنه فقر ادبی هست. من دوست نداشتم هم مجری برنامه باشم، هم داور جشنواره و حتی سوال های پرسش و پاسخ رو طرح کنم. اینطوری جشنواره هامون تک بعدی میشه... اگه از فقر ادبی بگذریم بحث دیگه اختلاف هاست که مسخره ترین چیز توی فضای ادبیات همین اختلاف ها و دشمن تراشی هاست... کاش همه مون به خودمون بیایم و بفهمیم فقط خودمونیم که میتونیم دست همدیگه رو بگیریم و بالاتر ببریم. وگرنه از این اداره های ارشاد و سایر ادارات دولتی هیچ انتظاری که نباید داشت که هیچ باید منتظر نیشتری و خنجری از زوایای تازه هم از طرفشون باشیم... با افتخار و احترام اسامی برندگان این جشنواره رو که همگی از دوستان عزیزم در نقاط مختلف کشور هستند اعلام می کنم و برای همه این دوستان امید پیشرفت و کسب رتبه های رفیع تر رو در صحنه ادبیات دارم و به حرفی که امیرخانی زد استناد می کنم که کم اهمیت ترین چیز در دنیای ادبیات همین جشنواره ها و برنده شدن ها و کادو گرفتن هاست... پس افق دیدگانمون رو بالاتر ببریم... به امید نوبل ادبیات! از همه کودکان و نوجوانانی که برامون داستان فرستادن و فقط به این خاطر که فکری برای اونا نکرده بودیم و در عین شایستگی اسمی از اونها به میون نیومد از ته دلم عذرخواهی می کنم و قول میدم از همینجا که در اولین فرصت کلاس های داستان نویسی در نیشابور رو برای این گروه سنی به کمک دوستان خوبم بذارم تا از خجالتشون در بیایم... اسامی برندگان هشتمین جشنواره داستان نیشابور به ترتیب از این قرار می باشند : 1- مجتبی فدایی از مشهد-رتبه اول 2- سوسن دلاوری از نیشابور-رتبه دوم 3- مسعود عزیز آبادی از نیشابور-رتبه سوم 4- رومیناعابدی از بابلسر- رتبه چهارم 5- مسعود لطفی از مشهد- رتبه پنجم 6- امید مظفری از نیشابور-رتبه ششم 7- خاطره قیصری از نیشابور-رتبه هفتم 8- نرگس کاظمی زاده از نیشابور- رتبه هشتم 9- بهروز شیدا از نیشابور-رتبه نهم 10- نازنین علیمردانی از نیشابور- رتبه دهم از آقای امیرخانی هم به خاطر همه کمبودهای موجود و اذیت هایی که برای حضور در این برنامه متحمل شدن صمیمانه عذرخواهی می کنم و امیدوارم رمانش رو هر چه زودتر تموم کنه و کاری باشه بهتر از رمان های قبلیش و اونقدر از محمد مظلومی نژاد و بچه های نیشابور فراری نشده باشه که دیگه روی کد 0551 دکمه سبز فشار نده!! امیدوارم از قلم مرصعی که به عنوان نماد نیشابور بهش دادیم هم خوشش اومده باشه و به دیوار دفترش وصل کنه... در حالی که من جای خالی اونو روی دیوار آموزشگاهم پاک می کنم!! حق بدین که فرصتی برای شعر و داستان نداشتم... انشاا... در پست بعدی از خجالت خودم درمیام!!
[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 19:58 ] [ محمد مظلومی نژاد ]
ما دوباره اطمینان کردیم... به زمین... به زمینی که چند شب پیش لرزید و ترک ها رو به دیوارهای خونه هامون دعوت کرد. به زمینی که ما رو ترسوند و الحق که خوب هم ترسوند... طوری که شب رو توی ماشین هامون و زیر سقف آسمون صبح کردیم در حالی که زل زده بودیم به تصویر ویران شدن خونه هامون در آینده ای نزدیک... اما همینکه نور خورشید از پشت کوه های بینالود خودش رو به شیشه های ماشین هامون رسوند انگار باور کردیم قراره دوباره همه چیز از صفر شروع بشه... این شد که اعتماد کردیم و به خونه هامون برگشتیم و هنگام خوردن صبحانه سعی کردیم ترک های افتاده روی دیوارها رو نادیده بگیریم... -انکار کردن ما رابطه مستقیمی با نور خورشید داشت- انکار کردن ما ریشه در دروغ های عمیقی داشت که ما همواره به خودمون و در گوش اطرافیانمون زمزمه می کنیم تا زندگی رو تحمل پذیر کرده باشیم! ما دوباره شروع می کنیم... صبح روز بعد جلوی آینه خواهیم ایستاد و موهای شکسته روی شقیقه هامون رو صاف خواهیم کرد... ما سر کار می رویم و اونجا به ناهار ظهرمون... به فیش حقوقی مون و به حرف هایی که در جلسات ادبی روزهای بعد باید بزنیم فکر خواهیم کرد. ما دوباره از صفر شروع می کنیم و شبی رو که همه با هم اعتمادمون رو به زمین زیر پامون از دست دادیم به بایگانی اداره فراموشی می سپاریم! –آخ چقدر جای ژوزه ساراماگو خالی است!- به ما نگاه کنید... به ما نگاه منید که این روزها رفتارمان شدیدا عادی است[i]...
انجمن داستان نویسی نیشابور با همکاری هزارتا ارگان برگزار می کند: هشتمین جشنواره داستان نیشابور با حضور رضا امیرخانی مکان: معلوم نیست به دلیل گشایش سقف فرهنگسرای سیمرغ پس از زلزله! مهلت ارسال آثار: 20 بهمن 1390 مکان ارسال آثار: دبیرخانه اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی- انجمن داستان نیشابور- حوزه هنری نیشابور پست الکترونیک جهت ارسال آثار: Mohamad.mazloominejad@gmail.com تلفن های تماس: 09155137965 سید علی رسولی 09364102870 محمد مظلومی نژاد از هر شرکت کننده حداکثر دو اثر در جشنواره شرکت داده خواهد شد. موضوع جشنواره آزاد می باشد! ذکر مشخصات کامل (نام و نام خانوادگی-آدرس و شماره تماس) در آثار ارسالی الزامی است. دوستانی که میتونن اقامت خودشون در نیشابور رو حل کنند هم دریغ نکنن و حضور داشته باشن...دوستان نیشابوری هم اختلاف ها رو کنار بذارن و شرکت کنن! بسه دیگه بابا! که چی بشه؟!
خوب این شعر چند روز قبل از زلزله سروده شده و جز بیت آخرش هیچ ارتباطی با حال و هوای این روزام نداره... اما متولد شده و چاره ای نداره الا مطرح شدن...
خیره بودم به جای خالی تو گوشی ام زنگ می زند در خود حس inbox خالی از sms مثل گریه که می رسد سرخود!
خواب بودی به روی تخت اتاق گود بودم درون کاناپه کر شدی در فشار یک هدفون: عشق من راک... عشق من پاپ ِ ...
فکر من چرخ می زند در تو دست من باز سمت گوشی رفت شصت من روی صفحه می رقصید صفر نهصد (سه نقطه) با یک هفت!
بوق می زد کسی بدون صدا پشت فرمان گیج یک کامیون من پر از چهارراه توخالی بغض کردم شبیه یک اوریون
رفته بودم گلاب بردارم باز کردم در دراور را! خالی ِ این اتاق تک نفره می فشارد کلید power را
آخرین خنده ات که یادم نیست توی یک فیلم روی VHS پخش می شد درون LED با وضوح تمام و بی خس خس
گریه کردم لباس هایت را هق هقم در کمد اکو می شد روزی از روزهای پاییزی یک نفر در کمد ولو می شد!
مرکز ارتباط هم آن روز[ii] قطع می شد سریع و بی وقفه آخرش در سکوت می میرم بین دیوارها و این سقف ِ ...
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 10:43 ] [ محمد مظلومی نژاد ]
|
||
| [ طراحي : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin] | ||